خاطره ی زمینی شدن نخودچی ما . . .
صبح عجیبی بود از همون لحظه ای که چشم باز کردم خیلی هیجان داشتم چون آخرین جمعه ای بود که تو دل من بودی و من و بابایی میخواستیم به خودمون حسابی خوش بگذرونیم و از آخرین لحظه های دو نفرمون استفاده کنیم.
قرار بود بابا بهنام تا عصر کارهای ماشین رو که چند هفته ای بود وقت نکرده بود انجام بده رو تموم کنه و بعد برای شام مورد علاقه من بریم بیرون و آخر شب با عمو بهزاد و دوستاشون برنامه ی تئاتر داشتیم
دفعه اولی که احساس خیسی کردم فکر کردم شاید بخاطر سنگین شدن شما نخودچی خوشمزه و فشار روی مثانه ام بی اختیاری ادرار دارم چون چند باری قبلا پیش اومده بود
البته با تاریخی که خانم دکتر موذن برای زایمانم داده بود و خیلی دیرتر هم میخواست تنظیم کنه اصلا فکرشم نمیکردم که ممکنه تو اومدن عجله کنی عزیزم
خلاصه وقتی برای بار دوم و سوم این حس تکرار شد به مامان زهره گفتم و اون از همون اول بهم گفت با دکترم تماس بگیرم ولی من نمیدونم چرا, شاید چون باورش برام سخت بود یا شاید چون دوست داشتم همه چیز طبق برنامه از قبل تعیین شده پیش بره این کار و نکردم تا . . .
تا اینکه یکدفعه کار به جاهای باریک کشید یعنی ترشح آب خیلی اساسی بدون قطع شدن !! و این یعنی کیسه آبم پاره شد و فقط توی اون لحظه که به مامان زهره گفتم باید قیافه اش رو میدیدی هم دستپاچه و نگران شده بود هم از عصبانیت میخواست خفه ام کنه هم مثلا میخواست آرومم کنه. ولی من خیلی هم آروم بودم !! راست میگم به خدا تازه خیلی هم خوشحال بودم چون احساس کردم همه چیز روال طبیعی خودش رو طی کرده و شما ناز دخترم تا حد اکثر زمان ممکن تو دل مامانی بودی.
اول به دکترم زنگ زدم و بهش اطلاع دادم و اون گفت سریع برم بیمارستان و اونم خودش رو میرسونه.
بعد من به بابا بهنام و مامان زهره هم به بابا هادی مدام زنگ میزدیم ولی هردو باهم دنبال کارهای ماشین جایی بودن که آنتن نمیداد و جواب نمیدادن خلاصه مامان زهره بعد از کلی تلاش بهشون اطلاع داد
تو این فاصله من به عمه سحر زنگ زدم و اطلاع دادم تا هم در جریان باشه و به خانواده ی بابایی خودش اطلاع بده و هم برای شب موندن توی بیمارستان آماده باشه و بلافاصله دوش گرفتم و حاضر شدم
بازم میگم اصلا نگران یا عصبی نبودم و هیچ استرسی نبود فقط و فقط هیجان دیدن روی ماه دخترم لحظه به لحظه قوی تر میشد
.
.
.
کارهای پذیرش انجام شد و من رو به قسمت زایمان بیمارستان الغدیر راهنمایی کردن تا اینجای کار همراه من، مامان زهره و باباهادی و بابابهنام هم بودن اما بعد از اون رو باید خودم تنها میرفتم
خیلی خلوت و سوت و کور بود. دکتر موذن با سر پرستار هماهنگ کرده بود با اینکه به جز من فقط یه خانم بود که اونم برای زایمان طبیعی اومده بود و با پرستارا کار خاصی نداشت ولی کلا خیلی سخت جواب آدم رو میدادن
وقتی خودم رو معرفی کردم بهم یه بسته لباس اتاق عمل دادن و گفتن وقتی پوشیدم لباسام رو تحویل بدم تا بدن به همراهم. این یعنی مامان زهره هم بالا تو بخش زنان اومده بود
لباسام رو عوض کردم و تحویل دادم. به سمت یه اتاق نسبتا کوچیک رفتم و روی تخت دراز کشیدم هنوز ازم آب میومد و راه رفتن برام سخت شده بود ولی خوشحال بودم
تقریبا نیم ساعتی گذشت وقتی از یکی از پرسنل که نفهمیدم سمتش چیه و اونجا چکاره بود راجع به دکترم پرسیدم تازه یادش افتاد منم هستم و به همکارش گفت پس چرا این و حاضر نکردیم الان دکتر میرسه
بازم حالم خوب بود سرم و سونم وصل شد. یه خانم خیلی بی اعصاب این کارا رو برام انجام داد
خیلی تو ذوقم خورد یکم استرس گرفتم ولی مهم نبود تو داشتی میومدی عزیزم
دکترم اومد، خیلی آروم شدم . دکتر رفت برای عمل آماده بشه و به پرستار گفت من رو ببرن اتاق عمل
به من گفتن روی یه ویلچر بشینم تا خارج بشم. برخوردشون خوب نبود دوباره حالم رو خراب کردن
از اونجا روی ویلچر خارج شدم تا چشمم به سحر جون و مامان زهره افتاد بغض کردم. خیلی سعی داشتم نفهمن ولی متوجه شدن. سحر جون از زیر قرآن ردم کرد بغضم داشت میترکید که یه آقا ویلچر من رو به سمت اتاق عمل برد
نمیخوام برات از اون لحظه ها بگم فقط در این حد بدون که اول من رو بی حسی کردن ولی چون بی حس نشدم با بیهوشی کامل سزارین شدم. از بعد از بیهوشی هم نمیگم چون تنها لحظه ای که تو ذهنم نگه داشتم لحظه ی دیدن روی ماه تو بوده عزیزم
توی اون لحظه فقط و فقط به بزرگی خدا و عظمت نعمتی که بهم داده بود فکر میکردم و تنها نگرانیم سلامتیت بود که وقتی از سحر جون راجع بهش پرسیدم خدا رو شکر هیچ کدوم از عوارض دیابت بارداری روی تو نبود. این قشنگ ترین حاجت گرفته شده ی من از خدا بود
اولین ها همیشه تو ذهن آدم میمونه ،اولین نگاهت،اولین لبخندت،اولین مکیدنت، اولین صدای گریه ات . . .
اینا هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه فرشته ی کوچولوی من
توی اتاق عمل وقتی دکتر بیهوشی من رو بی حس میکرد اسم تک تک خاله هایی که بهم سفارش دعا کرده بودن رو گفتم و به حق همون لحظه ی های مبارک تولد تو خدا رو قسم دادم اوناهم به خواسته ی دل شکستشون برسن گلم. وقتی به تو و اومدنت فکر میکنم اولین دعام مادر شدن تک تک دوستام و بعد سلامتی همیشگیه تو عزیزم
اون شب توی بیمارستان عمه سحر پیشم موند البته عمه شبنم هم میخواست بمونه که اگه این پرسنل بی شعور بیمارستان گیر بیخود نمیدادن اون شب خیلی راحت تر میگذشت .عمه سحر اون شب خیلی اذیت شد و حسابی خسته شد ان شاا... هر چی از خدا میخواد بهش بده و علیرضاش عاقبت بخیر بشه چون واقعا اون شب مثل یه خواهر دلسوز برای من و یه عمه مهربون برای تو بود قربونت برم.
گذشــــــــــــــــــــــــــت با همه ی سختی ها و شیرینی هاش گذشت . . .
و
خاطره و بهنام از تاریخ ٩٢/٦/١٥ رسما مامانی و بابایی خوشبخت فرشته ای سعادتمند و مبارک به نام "آترین " شدن . . .
"آترین" به نظر من و بابا بهنام شایسته ترین اسم برای شما بود چون تو رای ما همیشه جذاب و زیبا و دوست داشتنی هستی و صد البته حامل انرژی های مثبت و نیک بودی و هستی و خواهی بود!!
آترین : آذرین آتشین - بانوی جذاب و پر انرژی
معنی اسم قشنگت در لغت نامه ی دهخدا:
مظهر نور، روشنایی و درخشندگی/(به مجاز) زیبارو
نام یکی از پادشاهان خوزستانی در زمان داریوش بزرگ.در دورهی هخامنشی آترین بانویی نامدار از بازماندگان کمبوجیه پسر کوروش شاه بود که بر داریوش بزرگ شورش کرد.
آترین از دیدگاه زبان شناسی در زبان پارسی باستان به معنی آتشین است، آتر به معنی آذر است، که معنای کنونی این لغت می شود آتش و ین هم که پسوندی است به معنای مانند پس می شود همانند آتش یا همان آتشین.(روشنی بخش)
آترین از اسامی اصیل پارسی است که در زبان یونانی الهه ی آتش به این نام خوانده میشه ودر کل به معنای پادشاه خورشید هست.
نمیدونم من چون مادرتم این حس رو دارم یا واقعا همینطوره ولی به نظر من تو زیباترین نوزادی هستی که توی عمرم دیدم آترین ملوسم
این عکس ها رو بابا بهنام توی سومین روز از زمینی شدنت گرفته دورت بگردم.

قسمت شیرین ماجرا توصیف این فندق مامان:
آترین خوشگلم با وزن 3 کیلو و 200 و قد 50 سانتی متر از تو دل مامانیش بیرون اومد
دخترم خیلی هوشیار و باهوشه. ماشاا... عزیز دل مامان
سینه ی من خدا رو شکر شیر کافی داره و آترین خانومی با اینکه فک کوچولوش زود خسته میشه ولی با هر زحمتی هست می می مامانیش رو میخوره، خدا رو هزار مرتبه شکر!!
مامان خاطره و بابا بهنامش رو کاملا متفاوت از بقیه تشخیص میده که برای من خیلی خیلی عجیب ولی شیرینه
به نظر من هنوز خیلی سخته که بشه تشخیص داد شبیه کیه ولی دست و پاهاش کاملا مدل باباییشه و این کاملا واضحه، قربون دست و پاهای کشیده ات بره مـــــــــــــــــــــــــادر
از اجزای صورتشم به نظرم چشم و ابروش به من نرفته چون من ابروهام پیوندی و چشمام ریزه و گل دخترم اینطوری نیست
ولی لبای خوشگلش به نظرم شبیه منه و البته لپای خوردنیش که ان شاا... شیر میخوره و تپلی ترم میشه
خدا رو هزار مرتبه شکر زردی هم نداشتی عزیزترینم


خاطره ی زمینی شدن نخودچی ما . . .
